مه 29, 2007

روزگار ِ اهل ِ كاشان آبی‌ست

از سفري به كاشان و ابيانه و نياسر و آن‌طرف‌ها مي‌آيم. راست مي‌گويد آقاي هالو كه: «سفر چيز خوبي است، انسان را پخته مي‌كند». كاشان فقط شهر زيبايي نيست، شهر تاريخ و فرهنگ و مردم اين سرزمين است. هر گوشه و حاشيه‌اش داستاني دارد و روايتي از حضور مردمي كه بوده‌اند و روزي بر آن خاك مي‌زيسته‌اند؛ برخی نام كاشان را تغییر یافته کاه فشان ، و افراد دیگر تغییر یافته کاس رود ، کاسیان ، قاسان و... می‌دانند. به‌غير از اين كاشان يكي از نخستين مراكز تشكيل تمدن بشري بوده‌است

با اين همه، مثل اغلب اماكن اين سرزمين، كاشان هم كم و بيش، مورد بي مهري است. بر در و پيكر آثار ِ فرهنگي آن‌جا هم بسياري يادگاري نوشته‌اند و با همه‌ي تلاشي كه سازمان ميراث فرهنگي براي زيبا سازي آن انجام  داده، خلاء فرهنگي و بازتاب آن در مواجهه‌ي مردم با توريست‌ها به شدت آزار دهنده است. از همه غم‌انگيزتر مزار سهراب سپهري، در امامزاده‌اي در مشهد اردهال بود كه مغفول مانده و البته ابداً در شان شاعر بزرگ پارسي گوي معاصر نيست. تابلوي راه‌نمايي براي دسترسي آسان به آن‌جا وجود نداشته و محل مناسبي براي حضور توريست‌ها و آشنايي بيشتر آن‌ها با سهراب سپهري بر سر مزارش به‌چشم نمي‌خورد؛ هم‌اين‌طور بناي باشكوه و باستاني چهارطاقي در نياسر كه حفظ آن به نظرم هم‌پايه با تخت تجمشيد داراي اهميت است؛ تصاوير زير را شخصاً از اين دو محل تهيه كرده‌ام 

سنگ مزار سهراب سپهري در اردهال كاشانبناي باستاني آتشكده‌ي چهارطاقي در نياسر كاشان كه مورد بي‌توجهي بسياري واقع شده است

 در بازسازي روستاي تاريخي اباينه بسيار تصنعي عمل شده است. به نظر من مي‌توانستند خيلي طبيعي‌تر آن‌جا را بسازند. هنگام عبور از راه ويژه‌ي توريست‌ها در ميان روستا همه چيز از مثلاً ساكنين آن‌جا با آن لباس‌هاي جالب توجه، گرفته تا سنگ‌فرش راه مثل يك تئاتر فانتزي مي‌نمايد. من كه چندان به دل‌ام ننشست. و بيشتر فقر مردم كه فراوان بود جلب توجه مي‌كرد و اين‌كه همه‌جا همه مي‌خواستند از حضور توريست‌ها كسب درآمدي كنند، اما ناشي مي‌نمودند و البته ساده‌دل هم. در اين سفر تنها نبودم، هم‌سفرهاي خوب و ميزبان مهرباني هم داشتيم كه از همه‌چيز بهتر بود. جاي خالي ِ همه‌ي دوستان سبز... با كليك روي تصاوير زير آن‌ها را در سايز بزرگ‌تر ببينيد 

ابيانهابيانهخانه‌ي تاريخي عامري‌ها

درهاي رنگي خانه‌ي طباطبايي در كاشانباغ فين كاشانبنده در آستانه‌ي يك آب آنبار

Posted by احمد زاهدی at 10:58:32 | Permanent Link | Comments (1) |

مه 26, 2007

the Warwick Review...

the Warwick Reviewشماره جديد مجله‌ي 

با گزيده‌اي از شعرهاي فارسي، به زبان انگليسي منتشر شده است، در اين مجموعه شعري از بنده هم به نام در بند دار،  نيز به ترجمه‌ي علي علي‌زاده و جان كينسلا منتشر شده كه به زودي در اين وبلاگ قرار خواهم داد. فردا سفري كوتاه دارم به كاشان و ابيانه، چند روزي نيستم  

Posted by احمد زاهدی at 11:56:35 | Permanent Link | Comments (1) |

...در بسته و آدم‌های

 
امروز طرح‌ام را بردم كه در جشنواره‌اشان، جشنواره‌ي سينما حقيقت‌ِ مركز گسترش سينماي مستند و تجربي شركت كنم، مي‌گويم جشنواره‌اشان چرا كه جوري برخورد مي‌كنند انگار همه‌كاره‌ي سينماي مستند مملكت هستند. بله، حقيقت سينما اين است كه عده‌اي با بودجه‌ي عمومي جامعه براي خود دار و دسته تشكيل دهند و درها را به روي جوان‌ها و ساير علاقه‌مندان هميشه بسته نگه‌دارند؛ نا اميد نشده‌ام. اما يادم رفته بود، يادم رفته بود كه طيول‌دارها و دارو دسته‌چي‌هاي بي‌مايه همه جا را قبضه كرده‌اند. و سينما را ارث پدرشان مي‌دانند. مي‌گويند: بايد يك‌نفر را كه عضو انجمن مستند سازها باشد به عنوان تهيه كننده‌ي طرح‌ام معرفي كنم و خودم حق توليد آن را ندارم. مي‌گويم: ز ِ...ر ِ...! باز هم ادامه مي‌دهم، اين‌بار آمده‌ام كه بمانم. اين حق من است؛
Posted by احمد زاهدی at 11:03:35 | Permanent Link | Comments (1) |

مه 25, 2007

...بعد از مدت‌ها

بعد از مدت‌ها يك طرح فيلم مستند نوشته‌ام. نوشته‌ام درباره‌ي راه‌آهن سراسري ايران است و "راه‌آهن ايران 80 سال بعد" نام دارد. چرا كه بيش از هشتاد سال پيش فيلم مستندي توسط سنديكاي راه آهن آلمان كه مسوليت احداث خط آهن سراسري ايران را بر عهده داشت از آن عمليات ساخته شده بود. اگر طرح‌ام را مركز گسترش سينماي مستند و تجربي بپذيرد و بتوانم آن را به تصوير بكشم، مي‌خواهم هشت دهه بعد از فيلمي كه آلماني‌ها در 1306 گرفته‌اند، باز از آن مسير عبور كنم و فيلم بگيرم و تغييرات امروز آن را ثبت كنم. در اين‌جا مي‌توانيد اطلاعاتي از  فيلم آلمان‌ها درباره‌ي راه آهن ايران به دست بياوريد

Posted by احمد زاهدی at 19:25:07 | Permanent Link | Comments (0) |

دايره‌ی مينا

گفت:«بالاخره اسم‌اش شده دايره‌ی مينا؟» گفتم: «تفالي زده‌ام به ديوان ِ شعر ِ حافظ و اين آمده: زين دايره‌ی مينا، خونين جگرم مِی ده................... تا حل كنم اين مشكل، در ساغر ِ مينايی» و البت كه نام ِ يكي از فيلم‌هاي محبوبم هم هست. دايره‌ی مينا ساخته‌ي داريوش مهرجويي و هم كنايه‌اي هست به هستي ِ در رنج و تعب ِ ما، مگر نه؟ هنوز چيزي نگفته است ...؛

Posted by احمد زاهدی at 08:45:41 | Permanent Link | Comments (1) |

مه 24, 2007

راه از كدام جانب است؟

شهر چيست؟ هويت ِ آدميان ِ اكنوني را با زادگاه‌شان معين مي‌سازند يا با وجودشان، حال اين هم به غلط افزون‌تر شده كه در زادگاه‌شان كه با آن هويت آدميان ِ اكنوني را مي‌سنجند، اين آدميان در چه طبقه‌اي جاي گرفته‌اند؟ پس خُرد ِ خُرد مي‌شود انسان، بي‌اينكه اين ميان بداند به‌راستي هويت‌اش كدامين بوده؛ شهر براي زيستن ِ وي تدارك شده يا وي براي ِ شهر خود را مهيا مي‌سازد؟!!! پس پدربزرگان ِ ما، روستا زاده‌هاي ِ زاده‌ي  ِزمين و بسته به آب و خيره به آسمان، چه بوده‌اند؟ جايگاه ِ آدمي ِ امروز در شهرها كجاست، در روستاها، جايگاه آدميان ِ ديروز كجا؟ بس بسيار پرسش‌هاي بي‌جواب و بسيارتر اين راهِ دشوار كه از اينك آغاز مي‌شود. جستجوي ِ هويتِ شهرها، روستاها؛ روستا - شهرها و جايگاه آدمي در آن‌ها. آدمي كه زمين را ترك گفته و زمين نيز وي را ترك مي‌گويد...؛

Posted by احمد زاهدی at 15:02:37 | Permanent Link | Comments (0) |

مه 23, 2007

...و چه‌قدر كار هست

و چه‌قدر كار هست كه بايد انجام بدهم. ديگري انجام نمي‌دهد. مي‌ماند و همه‌چيز از بين مي‌رود و من اين‌را نمي‌خواهم. ممنون رفيقي هستم نازنين و آگاه، بسيار آگاه كه دستم را گرفته، تاتي تاتي مي‌برد تا آن‌جا كه بايد باشم، اگر لياقت‌اش را داشته باشم؛ دلم مي‌خواهد بتوانم آن‌كارها را انجام دهم. دلم خيلي مي‌خواهد بمانم و بتوانم. ماركز نوشته‌است، «... زنده‌ام كه روايت كنم!» و من هم با همين عصيان و با همه‌ي وجودم مي‌خواهم روايت كنم. مي‌خواهم زندگي را تصوير تصوير با فيلم و سينما روايت كنم. راوي من، من ِ من كجاست؟

Posted by احمد زاهدی at 15:13:39 | Permanent Link | Comments (0) |

مه 19, 2007

...

...و سفري نا معلوم آغاز خواهد شد

Posted by احمد زاهدی at 16:51:34 | Permanent Link | Comments (0) |