ژوئن 31, 2007

داستانك

 ! داستانك سينما در صحنه‌ی مسابقه‌ی بزرگ داستانك‌های فارسی

Posted by احمد زاهدی at 08:48:41 | Permanent Link | Comments (1) |

ژوئن 26, 2007

نگاهی به كوتاه‌ترين ِ داستان ِ همينگوی


مقاله‌ی جديد من در روزنامه تهران امروز
كوتاه‌ترين داستان ارنست همينگوی» را در اين‌جا بخوانيد»


Posted by احمد زاهدی at 09:45:42 | Permanent Link | Comments (1) |

ژوئن 24, 2007

شعر

از آن پيش‌تر كه جهان را
شب‌پره‌ای
به زير ِ بال بگيرد
انسان بود
كه از پشتِ پنجره‌ايی
ريزش ِ سپيدِ ظلام ِ آسمان را
نظاره‌گر بود
Posted by احمد زاهدی at 07:57:44 | Permanent Link | Comments (0) |

ژوئن 15, 2007

رفيق‌نا، سينا

 با همسرم سميرا و رفيق‌مان نيوشا رفته بودم كاشان براي تولد ديگر رفيق عزيزمان سينا، همين كه در عكس روبه‌رو در يك خانه‌ي تاريخي در شهر كاشان مشغول عكاسي است؛
سينا فعلاً عكاس و اينطور كه سريع رشد مي‌كند، در آينده سينماگر است. جواني با استعداد و مهربان كه دوستي با او را دوست داريم و هميشه به يادش هستيم و در هر فرصتي سريعاً خودمان را به كاشان مي‌رسانيم براي ديدارش؛
سينا جان تولدت را نما به نما تبريك مي‌گوييم

Posted by احمد زاهدی at 19:06:59 | Permanent Link | Comments (0) |

ژوئن 13, 2007

! ِ اصغر هروئين فروش

آن بازي درخشان نقش «اصغر هروئين فروش» فيلم زيباي گوزن‌ها، علي‌الخصوص آن صحنه‌ي جان كندن لب حوض كه لرزه بر تن هر ببينده مي‌اندازد، نشان اوج خلاقيت و توانائي‌هاي يكي از سه نخاله‌ي سينماي ايران بود؛
بازيگر محبوب دوران فيلم‌فارسي ديدن من، دوران قهقه‌ها براي سپهرنيا، گرشا، متوسلاني و فيلم‌هايشان. چه‌قدر غم‌انگيز است در انزوا مردن ستاره‌ي روزهاي فتح گيشه‌هاي سينماهاي تهران. ستاره مرده است؛
چند روزي مي‌شه كه اصغر هروئين فروشه مرده، حالا سيد با افتخار، دسته سفيد خوش‌دست كار زنجونش رو مي‌زاره تو سفره و پيك رو يه‌نفس مي‌ره بالا؛
آپارات داغ كرده، فيلم آتيش مي‌گيره، صدا كش مي‌آد. همه چيز جوري تموم شده كه انگار از اول نبوده. گرشا رئوفي، رئوف و مهربان مرده، از سال 1337 كه  تو فيلم"طوفان در شهر ما"ي مرحوم ساموئل خاچكيان روي پرده‌ي جادويي انداختش تا روز 17 آذر كه درگذشت 50تايي فيلم بازي كرده بود. روحش شاد؛


Posted by احمد زاهدی at 16:32:12 | Permanent Link | Comments (0) |

برگرد و بخوان

احمد عاشورپور

در بالاترين خواندم كه مهندس احمد عاشورپور، خواننده بلند آوازه سال‌هاي دور استان گيلان به دليل سكته مغزي د بيمارستان جم بستري هستند؛ دلم گرفت، ياد آن شب زمستاني 1376 خوش كه مهمان خانه‌ي ما بود، سرحال و سرپا، اگرچه تازه قلب‌اش را عمل كرده بود اما كوتاه خواند و شادمان كرد. و ياد آن روز كه در منزل سرتيپ پور عزيز كه بيشتر ترانه‌هاي آوازهاي عاشور پوررا سروده، بخير... آريا پيانو مي‌زد و او مي‌خواند. در آخرين كنسرت‌اش در تهران، نتوانستم حضور داشته باشم. ساعت 11 شب بعد از كنسرت رفتم و دست‌اش را بوسيدم و گفتم، خوشحالم كه مي‌بينم مثل هميشه سرپا و محكم ايستاده‌ايد؛ لبخند زد و گفت: انتظار ديگري هم نبايد داشت. حالا انگار كه وضع چندان خوبي هم ندارد؛ اميدوارم زود زود خوب خوب بشود و باز برگردد و برايمان بخواند؛ 
   خبر بيماري استاد عاشور پور در ايسنا، همراه با تصوير  «  
     احمد عاشورپور درگذشت، خبر از وبلاگ پيمان برنجي  «  

Posted by احمد زاهدی at 12:53:55 | Permanent Link | Comments (0) |

ژوئن 11, 2007

شعر

انتظار سپيد است
و شعر نمي‌شود

از خطِ چشم‌های ِ تو
تا دستخط‌های ِ من
مگر مدادی ِ گذر كند

Posted by احمد زاهدی at 18:34:15 | Permanent Link | Comments (0) |

ژوئن 09, 2007

گزارش وبلاگی نمايشگاه عكس

افتتاحيه‌ي نمايشگاه عكس چهره‌هاي كارگران افغان - دسته‌گلي كه اميد عزيز برايم آورده بود

همانطور كه قبلاَ نوشته بودم، نمايشگاه عكسي با موضوع چهره‌هاي كارگري افغان، از 12 آذر در خانه‌ي فرهنگ آيه، واقع در فاز يك شهرك اكباتان تهران برگزار كردم كه تا روز یکشنبه ۱۸ آذر ماه ادامه داشت. هر روز در ساعت‌هاي 9 تا 12 صبح و 15 تا 19 عصر در نگارخانه (گالري) خانه‌ي فرهنگ آيه مي‌نشستم و بازديد كنندگان مي‌آمدند و مي‌رفتند و عكس‌ها را مي‌ديدند؛
اما عكس‌هاي من از افغان‌ها كه بيشتر جنبه‌ي شخصي و يادگاري داشتند، در شرايطي به نمايش درآمد كه با انتشار اخبار مبني بر جرم و جنايت افاغنه‌ي ساكن ايران، ما ميزبانان چند دهه‌اي را از اين ميهمانان ناخوانده روز به‌روز متنفرتر مي‌كنند. قصد از ارائه‌ي تصاويرشان اين بود كه بگويم، همه‌ي ما افغاني هستيم، افغاني در نزد ما افغانيست و ما در نزد ژاپني‌هايي كه براي كار به كشورشان مي‌رويم و اگر خوب دقت كنيم، مي‌بينيم كه دوران معاصر هر شهروند مهاجر، مي‌تواند يك افغاني باشد، پس حالا كه در كشور ما مهاجران افغاني بيشتر هستند، بايد به ديده‌ي انساني با آن‌ها برخورد شود؛ چرا كه آن‌ها هم مثل ما و ما هم مثل آن‌ها هستيم؛
دفتر يادگاري‌هاي نمايشگاه‌ هم مثل نظرات وبلاگ، بخش جذاب و دوست‌داشتني بود. بازديد كنندگان هركدام به فراخور سليقه و امكان، نظراتشان را نوشته‌اند؛ يكي نوشته است: «كاري با تنوع خود و در نوع خود زيباست» و نفر ديگري پيشنهاد داده: «در كنار اين عكس‌ها، عكس‌هايي از انتظار خانواده‌هاي اين افراد قرار دهيد تا معناي زندگي در آن بيشتر محسوس شود». يك نفر به زاويه ديد متفاوت نمايشگاه به افغان‌ها اشاره كرده؛ يك نفر از حس فوق‌العاده‌اي كه تاكنون تجربه نكرده و با ديدن عكس‌هاي چهره‌هاي كارگران افغان دريافته، نوشته و ديگري شعري برايم به يادگار باقي گذاشته است؛
در آخر هم بايد سپاسگذار باشم از بردباري و فداكاري رفيق، همراه و همسر مهربانم سميرا مرادي كه برگزاري اين نمايشگاه كوچك را مديون او هستم. و البته كه جا دارد از مسئولين خانه‌ي فرهنگ آيه، و دوستان خوبم حميد متين، احمد جواهريان و جهانگير الوندي نيز به‌خاطر درك موضوع و همكاري‌شان تشكر كنم؛
چند عكس هم كه جهانگيرخان از نمايشگاه انداخته براي ثبت در تاريخ در پايان اين گزارش آمده. و يك سپاس اينترنتتي هم از انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران كه
خبر نمايشگاه را با تصوير و به تفصيل، اگرچه كمي با تاخير منتشر كرده‌اند؛

پ.ن: مقاله‌ي دوست هنرمندم احمد جواهريان رادرباره‌اي اين نمايشگاه حتماً بخوانيد 

همراه با رفيق شفيق جهانگير الوندي كه در برگزاري اين نمايشگاه خيلي كمكم كرد از راست به چپ: بهمن كبيري پرويزي - احمد زاهدي - فرشته شادي - جلال افشار چهر لت عكس گچ گرفته شده روي يك ديوار گالري نمايشگاه !
ميزي پذيرايي و عكس‌ها كه بر ديوار بزرگ نگارخانه آويخته‌اند چهر لت عكس گچ گرفته شده روي يك ديوار گالري نمايشگاه ! چهر لت عكس گچ گرفته شده روي يك ديوار گالري نمايشگاه !
Posted by احمد زاهدی at 15:36:03 | Permanent Link | Comments (4) |

ژوئن 04, 2007

نگاهی به زندگی و آثار امبرتو اكو


مقاله‌ی جديد من در روزنامه تهران امروز
نويسنده‌اي پر از داستان» را در اين‌جا بخوانيد»
 
Posted by احمد زاهدی at 20:04:37 | Permanent Link | Comments (2) |